مبینا خانوممبینا خانوم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

مبینای خوشگل ما

خوش اومدی دختر خوشگلم

 بالاخره لحظه های انتظار به پایان رسید... تو روزهای آخر بهمن ماه 91 خدا بهترین عیدی رو بهم داد روز یکشنبه ساعت 1:35 ظهر به دنیا اومدی صدای قشنگت پیچید تو گوشم و غرق در لذت و شادی شدم سختی زایمان برام قابل تحمل شد ولی حیف که همون لحظه نذاشتن ببینمت بهم آمپول خواب آور زدن چشمام داشت بسته میشد ولی با خودم گفتم تانبینمت نمیخوابم وقتی رفتم تو اتاق ریکاوری به پرستار گفتم که تو رو بهم نشون بده گفت خانوم بچه ات دختره و خوشگل هم هست و یک لحظه تو رو نشونم داد خوب نتونستم ببینمت ولی دلم  آروم شد و با خیال راحت به بخش منتقل شدم خدایا شکرت بخاطر این نعمت بزرگ... ...
16 بهمن 1392

ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز

دختر قشنگم سلام از امروز می خوام خاطراتتو توی این وبلاگ ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی بخونیشون و بفهمی که چقدر برای ما عزیز و دوست داشتنی بودی و هستی آرزوی من و بابات اینه که همیشه شاد و موفق باشی و هیچوقت خدا رو فراموش نکنی امیدوارم که همیشه خدا یار و نگهدارت باشه عزیزم  بی نهایت دوستت داریم گلم ...
16 بهمن 1392

وقتی مبینا گلی تو دل مامان بود

عزیزم وقتی تو دل مامان بودی نمیدونی چقدر خوشحال بودم از همون اول برای دیدنت لحظه شماری میکردم بابات شاهده که چه شوقی داشتم اونم مثل من خوشحال بود و شادی رو تو صورتش می دیدم اگه برات ضرر نداشت دوست داشتم هر روز برم سونوگرافی هر روز به شکمم خیره میشدم تا تکون خوردنات رو ببینم وقتی تکون میخوردی قند تو دلم آب میشد انگار لحظه ها دیر میگذشت و من هر روز برای دیدنت بی تاب تر میشدم انشاالله وقتی که خودت مادر شدی می فهمی چی میگم نفسم و بالاخره دوران بارداری با همه سختیها و شیرینی هاش گذشت... ...
16 بهمن 1392